بسم الله الرحمن الرحیم.
الحمد لله و الصلاة و السلام علی رسول الله و علی آله آل الله و اللعنة الدائم علی أعدائهم اعداء الله.
با سلام به امام زمان و با درود به روان مقدس رهبر فقید انقلاب و سلام و درود به رهبر معظم جمهوری اسلامی ایران، رهبر مسلمین جهان و سلام مجدد به محضر شما عزیزان و همه اهل قرآن. طیب الله انفاسکم
ایام شعبانیه و اعیاد شعبانیه، مخصوصاً ولادت با سعادت حضرت ابوالحسن علی بن الحسین امام زین العابدین علیه السلام را به شما تبریک و تهنیت عرض می کنم
و با بزرگداشت دهه مبارکه فجر انقلاب و تهنیت پیروزی و سرفرازی غزه مظلوم، فلسطین مظلوم، لبنان مظلوم بر جنایتکاران بین المللی که برای آن ها ذلت و رسوایی را در تاریخ ثبت کردند.
چند دقیقه ای مزاحم وقت شریف حضرات می شوم و قبلاً هم گفتم که این بحث ولاءها و ولایت ها که موضوع جلسه است،این تبیینش بالاتر از سطح بنده است و از من ساخته نیست. وآنگهی یک بحث لفظی نیست و در حد بالاتر از تصور ما، نقش ماهیتی دارد. یعنی انسان که تعریف می شود، با این سنجش قابل تعریف است. حالا بخواهد یا نخواهد، بداند یا نداند، اهمیت بدهد یا ندهد، مسئله این است.
آن طور که شما، این که در حال سلامتید ان شاءالله همیشه سالم باشید، یا یک درجه یا چند درجه تب دارید یا لرز دارید، بالاخره با معیار دماسنج این تعیین می شود که این سالم است یا سالم نیست. این نیز چنین نقشی دارد.
و لذاست که در روایتی که از امام معصوم علیه السلام سوال می شود که هل الدین… سوال می شود که آیا حب و بغض، یعنی ولایت مثبت و منفی، آیا این یک احساس است؟ آیا این ربطی به دین هم دارد؟ در پاسخ می فرمایند: «هل الدّین الّا الحبّ و البغض[۱]». اصلاً دین غیر از این نیست. آنچه را که بنده و شما بالاخره در ظهور جریانات در میدان مشاهده می کنیم، آن ها آثار حب و بغض است. حقیقت دین، حقیقت حب و بغض است؛ جاذبه و دافعه است. بله، اعمالش، رفتارش، گفتارش، کردارش تنظیم می شود با آن. چه بخواهد چه نخواهد، چه بداند چه نداند، با آن تنظیم می شود..
حالا بگویید نماز، بگویید روزه، بفرمایید امر به معروف و نهی از منکر، بفرمایید جهاد. این ها آثار حب و بغض اند. حقیقت دین، حب و بغض است. این ها آثار آن هستند. همچنان که در آثار کفر، آن نیز که از این میدان خارج نیست، که فرق نمی کند، آن نیز همین جا تعریف می شود. به تعبیر دیگر، کفر خودش یک نوع دین است؛ دین باطل است دیگر در قرآن می فرماید: بسم الله الرحمن الرحیم. ﴿قُلْ يَا أَيُّهَا الْكَافِرُونَ* لَا أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ [۲]﴾. پس آن نیز یک چیزی را عبادت می کند. دینش همان است، کفار… آنچه را که ما در عملش از ظلم و استکبار و انواع و اقسام خلاف های اخلاق و رفتار و عقل و این ها که ازش می بینیم، آثار دینش است.
به تعبیر دیگر، هر انسانی در این سنجش، ماهیت خاصی ازش شناخته می شود. یک انسان، انسان است، اما درست مثل آجر، برایش هیچ تفاوتی نمی کند. خب دینش همان است. دینش بی تفاوتی است. نه حبی دارد، نه بغضی دارد، نه عکس العملی دارد، نه تعهدی. هیچی. مثل آجر، هرچه شد شد، براش فرقی نمی کند. انسان است، اما ماهیتش ماهیت یک آجر بیشتر نیست. یا مثل گوسفند بماند. انسان است مثل گوسفند بماند. حالا چراگاهی گیرش کرد، بالاخره می چرد. گیرش نکرد، به عزا می نشیند. به مسائل دیگر هیچ کاری هم ندارد. این ماهیتش این.
یک بحث لفظی نیست که حالا ما با لفظ بخواهیم القا کنیم یا تحمیل کنیم.این که نیست. توحید و کفر نیز اینجا معنی می شود. یعنی به لوازم آنچه که توحید است، از همه ارزش هایی که در توحید مطرح است و حساسیت هایی که روی قضیه هست، آثارش همانست که ابوذرهای غفاری داشتند، مالک اشترها داشتند. این لازمه توحید است. آقا سید حسن نصرالله ها داشتند.این آثارش همان است. آن نیز که حساس است اما روی مسائل ضد ارزش، ضد انسان، ضد توحید، بالاخره می شود یزید، می شود فرعون. دینش همان است. یعنی حب و بغض های او مساوی است با دینش. که حالا او دین حق است یا باطل است، کفر است یا توحید است، آن که مربوط به بحث دیگری است و جایگاه به هر حال بحث های کلامی را دارد.« قُلْ هَاتُوا بُرْهَانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ[۳]»
باز هم تکرار می کنم، این از عهده من ساخته نیست. اما همه اعمال و رفتار فرد را، جامعه و خانواده را از جهات مختلف حساب کنید، هویت ایشان در اینجا تعریف می شود ، در اینجا تعریف می شود دیگر، بنابر این در گفتار ما، در رفتار ما، در موضع سیاسی ما، در موضع نظامی ما، در امور خانوادگی ما، در امر بازار و معاملات ما، این ها خودش را نشان می دهد که دینش چیست؟ دینش همان است ، همانی که انجام می دهد، دینش است. به این ها آثار همان، به اصطلاح اتصال است ، ولاء اتصال است دیگر. اتصال به آن منبع اصلی که هوا باشد یا خدا باشد و لوازمش.
که خب در صحنه میدانی شما عنایت دارید، ما بسیار مسائلی پیش می آید که آن نیز دلیل خودش را دارد. غم یا شادی از لوازم این امر است. غم و شادی جایگاهش کجاست؟ لوازم همین امر است. یعنی بر اساس اهدافی که دارد، به میزانی که به هدف دست پیدا می کند، عارضه بر او خوشحالی است، شادی است. به میزانی که با هدفش فاصله دارد، موجب غم است. این ها با هم مرتبط اند.
حالا ما ممکن است که در مسائل خانوادگی مان، در مسائل شخصی مان، در مسائل اجتماعی و سیاسی، نظامی مان، اقتصاد مان، ممکن است خیلی جاها گلایه مند باشیم. این طوری است دیگر گلایه دارد که آقا آنجا چرا چنین است؟ اینجا چرا چنین است ؟ اما یک تحلیل صحیح علمی… گفتم بر شناخت حقیقت هویت ، که گفتم، یکی هویتش مثل آجر است، یکی مثل گوسفند، یکی مثل ببر است، یکی مثل… این مشکلاتی که ازش می نالیم، بر همین اساس اگر درست تحلیل کنیم، این ها به خود ما برمی گردد. اصلاً این کار را که کرد، خودم. از دست کی می نالم؟ از دست خودم. منتها متوجه نیستم.
همواره این طور است که… یعنی اگر به لوازم آن چه که من به عنوان… حالا ادعا، ادعای به عنوان یک موحد ادعا می کنم دیگر ، خب این لوازمی دارد که برای اهداف توحیدی من حساس باشم. اگر حساس باشم… هر چیزی آفت دارد. دینم آفت دارد، جامعه هم آفت دارد، ناموس هم آفت دارد، به هر حال اقتصاد هم آفت دارد. اگر من در مسئله توحید خودم آن صداقت لازم را دارم و حساسیت دارم و همه ابعادش را می سنجم، پس چطور شد با این همه ادعا، نتایج مطلوب نیست؟ چرا؟ به جهتی که هویت من غیر از آن چیزی است که خودم ادعا می کنم. این کار شد شد، نشد نشد. رویش حساس نیستم.
ولاء منفی یعنی چه؟ ولاء منفی یعنی آنچه را که نتیجه معکوس دارد نسبت به هدفم، من در مقابلش حساس باشم، بایستم، عمل کنم. یعنی این دیگر ، آن وقت این ولاء منفی. توازنش را باید با چه بسنجم؟ با ولایت مثبت. یعنی به اندازه ای که آنجا حساسم، خود به خود در اینجا هم عکس العمل نشان خواهم داد. آن چند درصد متناسب با آن عمل خواهم کرد.
و لذاست که اگر در کارهای شخصی خودم، در کارهای خانوادگی خودم، در مواضع سیاسی خودم، در تعهدهای نظامی خودم و حساب کن در حقوق اقتصادی خودم، اگر من نسبت به اصل مسئله که ولاء مثبت که ادعای توحید است ، ادعای خداپرستی است، باید یک ذره هم به باطل راه ندهیم، بیاید جلو… این است که هر چندی می بینید باطل یک قدم دنبال می رود، دو قدم باز می آید جلو. چرا؟ چون من بی تفاوتم. بی جهت چرا بی تفاوتم؟ چون حب به آن معنی، عشق لازم به معشوق ندارم. خُب این « لا اله الا الله » یعنی چه؟ معمولاً این طور است: خدایی نیست جز الله. خدای مطلق. خدا که ترجمه الله نیست. خدا ترجمه واجب الوجود است. اله… بالاخره در معنی، حالا یکی از حداقل معانی اش، اله به معنی مألوه، مألوه به معنی معشوق است. و لا اله الا الله یعنی آن چه که بهش دل ببندی در این عالم وجود ندارد جز آن معشوق حقیقی که همه خصال حسن… ﴿ أَيًّا مَا تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى[۴]﴾.
عشق دنبال چی می رود؟ عشق دنبال چی می رود؟ دنبال حسن. عشق دنبال حسن می رود ، بنابراین ، زیبایی در عالم وجود نیست که مربوط به خودش باشد. چرا؟ چون ممکن الوجود در ذات خودش یعنی عدم. کجای عدم زیباست؟ بله، آن سایه زیبایی الهی بر هر جا افتاده، چه در امور به اصطلاح سخت افزار، یک چهره زیبا، چه نرم افزار، یک اخلاق زیبا، یک احساس زیبا. اینها که مال خودش نیست. زیباتر از همه محبت مادر به فرزند، اما مال خودش نیست. این سایه محبت رحمت الهی است، مال خودش نیست. او خداست که زیباست. آن مصور هم خداست، نه خودش. ﴿هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ[۵]﴾. مصور اوست. زیبایی مال اوست.
خب این را در حقیقت وجود چه اندازه درک کردم و چه اندازه پایش هستم و چه اندازه به آن مألوه و معشوق حقیقی که ذات مستجمع جمیع صفات کمال است، توانستم خودم را خالص کنم و به او عشق بورزم، تا در مقابل به آنچه که تضاد با آن دارد، دشمنی به خرج بدهم. چه دشمنی؟ دشمنی که از دوستی ارزشش بیشتر است. مثل حب و بغضی که ابوذر غفاری دارد. چقدر زیباست. چقدر زیباست. منی که برای هوای نفس خودم، برای دشمن، برای طمع غضب می کنم، مثل یک سگ هار است که حمله می کند. این غضب من این طوری است که چون ملاک انسانی ندارد. اما وقتی ابوذر غفاری غضب می کند، امام علی چه می فرماید؟ می فرماید: « إِنَّكَ غَضِبْتَ لِلَّهِ، فَارْجُ مَنْ غَضِبْتَ لَهُ [۶]». آن غضب را ببین!!! یعنی چه؟ این ولاء منفی یعنی این.
و لذاست که نمی شود ابوذر را… چون عاشق خداست، چون معرفتش درست است، چون پایبند به… چون هویتش هویت توحیدی و انسانی و الهی است. ابوذر را می شود می تراسد؟ ابوذر از هیچی نمی ترسد جز از خدا. از هیچی نمی ترسد. خب بیاید تطمیعش کنیم. تطمیعش کنید! خب بفرمایید تطمیعش کنید. به هیچ چیز طمع نمی کند. سازندگی یعنی این … اما منی که مثل گربه، یک صدا کنند فرار می کنم و یک ذره گوشت مردار پیشم بندازند، آشنا می شوم. اینکه نمی شود اسمش را توحید گذاشت.
این سکه هایی که بالاخره عده ای گرفتند از منافقین و هفده هزار از بهترین انسان های روی زمین را ترور کردند که بعد هم شمارش تا بیست و سه هزار رسید، هنوز هم ادامه دارد در دنیا ، ندارد؟ این دانشمندان هسته ای را چطور شهید کردند؟ پول دادند، در اسرائیل آموزش دادند، دانشمند خودشان را شهید کردند. مطهری را که شهید کرد برای چه شهید کردن؟ یا تطمیع بود یا تهدید بود. بله، اما نه یک سکه، دو سکه، صد سکه. نخیر، یک یا دو کیسه ی چند کیلویی که سنگینی می کرد بر دوش، آن آوردن در خانه ابوذر. آقای ابوذر، این هم سکه های طلا. تطمیع می شود ؟ گفت که من نیازی ندارم. اولین سوالش هم این بود که خب ، توحید! یعنی توجه به عدالت. این هست دیگر. این موحد ، وقتی این سکه ها را آوردند، اول سوالش بود: خب در خانه همه مسلمان ها بردید؟ این سهم من شده که آوردید؟ گفتند نه، این مخصوص شماست. فرمود: من که نیاز ندارم. شما نیاز نداری؟ چطور نیاز نداری؟ این خانه شما، که تمامش همین اتاق است، یک حصیری هست، یک کاسه چوبی هست، یک عبا هست، یک نان خشکی هم اینجا هست. بیش از این؟ گفت نه، همین هاست. ولی من نیاز ندارم. این که عین نیاز است… چطور نیاز نداری؟ گفت: من به ولایت علی بن ابی طالب بی نیاز شدم.
ولا و ولایت ها یعنی… می گویم من نمی توانم بیان کنم. مطلب از سطح من خارج است. همان استاد علامه شهید مطهری باید این را تبیین کند. که البته پول های رشوه و پول های ترور ، نگذاشت که مطهری ، این ارزش بزرگ مکتبی بماند. از مطهری بزرگ تا حاج قاسم عزیز ووو آیت الله رئیسی، آقا سید حسن نصرالله. برنامه استعمار این است که خوبان را از بین ببرد، بدها را پرورش دهد، بر مردم مسلط کند. آتاتورک و رضاخان و صدام و نتانیاهو و ترامپ. اصلاً کار استعمار این است. خب ابوذر را نتوانستند تطمیع کنند، اما من تطمیع می شوم با یک ذره گوشت مردار، مثل گربه. خب اگر آن موحد است، من چه کاره ام؟ اگر من موحدم، آن چیست؟
بعد که از این قضایا مایوس شدند، آن غلام خلیفه گفت که واجب العرضم. خب بفرمایید. گفت ببینید، می دانستند اخلاق شما این است، ولی من یک حرف دیگر دارم. حرف دیگر شما چیست؟ گفت حرف من این است که ماها غلام هستیم. چون اخلاق شما را می دانستند، گفتند اگر این طلاها را به ابوذر دادید و او قبول کرد ، دیگر شما آزادید. آزادید. شما که نیازی ندارید، آقای ابوذر، اما برای آزاده ما بپذیرید، بعد به فقرا خواهید داد. فرمود: بله، اما اگر شما آزاد بشوید، من بنده می شوم؟ برده می شوم؟ برده پول؟ نه، بنده خدا.
ببینید مشکلات به خود ما برمی گردد. چون آن توحید و عقیده و ولاء راسخ در ما ان شاءالله ایجاد می شود. الحمدالله ، هستند، زیاد هم هستند، اما به حد نصاب نیست. با وضع موجود آقا فرمودند که اگر هشت میلیون جوان در راستای شایسته، پای در رکاب داشته باشیم، این قابل قبول است، معادلات را می تواند تغییر دهد. درسته.
خب حالا ابوذر را چکارش کنیم؟ ابوذر را تحت حکومت معاویه که یک آدم ضد ارزشی است و در آن جهت سمبل طاغوت است، ابوذر را بفرستید زیر حکومت او له بشود؟ فرستادند در بخشی از شامات. و حالا شما تحقیق می فرمایید، تو ذهنم این طوری است که این قسمت ، بخشی از شامات که امروز به عنوان لبنان و… بله، آن بخش گفته می شود ظاهرش این است که تبعیدگاه ابوذر بوده و تلاش های ابوذر و تاثیرگذاری او توانسته بعد از هزار و چهارصد سال، سید حسن نصرالله را بپرورد. در آنجا یک بذری کاشته که محصولش بعد از چهارده قرن این ها هستند. خب ، یعنی آن دیکتاتوری های معاویه را اصلاً خنثی کرد. چرا؟ چون تهدید نمی شد. تهدید نمی شد. اصلاً برایشان حساب باز نمی کرد. با یک طرف حساب بود و او خداست. با کس دیگر حسابی نداشت. به طوری که معاویه از دستش شکایت کرد به مرکز که بابا این چه آدمی است، ما که حریفش نمی شویم، جمعش کنید، این ما را رسوا می کند. بله، گفتند این را برگردانید. اما کیفیت برگرداندن با آن مرکب ناهموار و بدون پوشش لازم بود. وقتی به مدینه رسید، پاها و گوشت پا و پوست پا و این ها رفته بود، خونین شده بود. در این راه طولانی با آن کیفیت. بعد گفتند حالا چکار کنیم با ابوذر؟ تبعیدش کنید. کجا تبعیدش کنیم؟ بدترین جا. خب ما چه می دانیم بدترین جا برای ابوذر کجاست؟ به نظر شما این کارشناسی چطور شود؟ از که بپرسند که بدترین جا برای ابوذر کجاست؟ چه گفتند؟ گفتند از خود ابوذر بپرسید که بدترین جا برای تو کجاست.
به یاد حدیث پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که حالا مضمونش این: ما أقلّت الغبراء و لا أظلّت الخضراء على ذي لهجة أصدق من أبي ذرّ غير [۷]. پیغمبر در حق ابوذر فرموده که نه زمین بر دوشش باری گرفته و نه آسمان سایه افکنده که صادق تر و راستگوتر از ابوذر باشد. پس بنابر این از خودش می پرسیم: ابوذر، کجا برایت از همه جا بدتره؟ گفت: ربذه ، برای چه؟ ولاء منفی. گفت: من در آنجا بت پرست بودم، از در و دیوارش بدم می آید.
ولاء همه امور زیر پر دارد. این چیزی نیست که حالا بنده از یک گوشه اش ، که اصلاً اهلیت ندارم. همه چیز، هرچه پیش می آید برای شما یک تحلیل ولایی دارد. و عمق این مکتب الهی، عمق این حقیقت اسلام چیست و ما در کجایش هستیم. بنده خودم عرض می کنم برای بنده موجب شرمندگی هستم، خودم.
بعد گفتند که ابوذر را به «ربذه» تبعید کنید.
خداوند بر درجات بنیان گذار جمهوری اسلامی بیفزاید. طرحی که استعمارگرها زده بودند به صورت کارشناسی که در محاسبات دچار اشتباه بودند، چون خدا را حذف کرده بودند، این بود که تسلط آن ها بر همه دنیا… و در طرح دو قطبی کردن کره زمین، شرقی و غربی هم فروپاشی شوروی که امام فرمود که شوروی را آمریکا بازی داده است، ابزار قرار داده و در واقع از نظر کارشناسی، آن ها باید بعد از سقوط شوروی، دنیا به کام صهیونیست ها و به کام آمریکا و اروپایی ها، انگلیسی ها باید فرو می رفت. چرا نرفت؟ چون امام قدس سره به عنایت پروردگار و ولی حق، امام زمان علیه السلام، ماموریت داشت و ماموریتش را انجام داد.
که در بعضی از نقل های مستند هم این را مستحضرید، امام به این اشاره دارد.
یک وقتی است که آیت الله خزعلی خدمت ایشون عرض کرد که آقا در سال چهل و دو، در خرداد ماه چهل و دو، آیت الله خزعلی گفت که این چماقداران طاغوت مدرسه فیضیه را ویران کردند، طلبه ها را کشتند. که نوروز این کار را کردند، حالا این ویرانه را اجازه بکنید تعمیر کنیم. امام چه فرمود؟ این حرف ها مال امام نیست. این حرف هایی است که در واقع خدا بر زبانش جاری می کند. امام فرمود که: من برای تعمیر مدرسه نیامدم، من برای ساختن مسجد نیامدم، من برای ساختن حسینیه نیامدم. برای چه کار آمدید؟ فرمود: برای سه قضیه من آمدم. یکی تشکیل حکومت اسلامی. عنایت دارید، اگر ، اگر در آن مقطع به وسیله امام که ماموریت داشت، اگر حکومت اسلامی تاسیس نمی شد و همه کشورها یا وابسته به شرق بودند یا به غرب بودند، بعد از سقوط شوروی اصلاً مدعی اصلاً وجود نداشت که بتواند مانع کارشان بشود. چون شوروی به زمین خورد، یعنی همه وابستگان او که بسیاری کشورهای به اسم اسلامی بودند، تمام آنان که وابسته به آمریکا بودند که تمام شده بودند، هیچ جا برای اسلام جایی نبود.
امام فرمود: یک، تشکیل حکومت اسلامی. حالا درک این مسئله که این یعنی چه، به دلیل اینکه مخاطب خیلی بهتر از متکلم الحمدالله حضور ذهن دارد، بنده دیگر حرفی برای گفتن ندارم.
دو، اول تشکیل حکومت اسلامی. دو، بیداری جهانی. بیداری جهانی همین است که الان می بینید. این کار امام بوده که در همین ظرف قریب یک سال و نیم در خود غرب، در کشورهای اروپایی، در آمریکا، سی هزار راهپیمایی به پشتیبانی از فلسطین و مخالفت با استعمارگرها به وسیله خود مردم غرب. یعنی چه؟ یعنی بیداری اسلامی.
امام فرمود: اول تشکیل حکومت اسلامی، دوم بیداری اسلامی. من برای این کار آمدم.
سوم فرمود: برای زمینه سازی ظهور حضرت مهدی صلوات الله علیه والسلام علیکم و رحمه الله
الكافی ،ثقة الاسلام كلینی ج ۲ ص ۱۲۵ ؛ المحاسن ،احمد بن ابى عبد اللّه برقى،ج ۱،ص۲۶۲ ؛ تفسيرفراتالكوفی، فرات بن ابراهيم كوفى،ص ۴۲۸ ؛ بحارالأنوار، علامه مجلسی ج ۶۵ ص ۶۳ ؛
[۲] سوره مبارکه کافرون آیات ۱و۲
[۳] سوره مبارکه بقره آیه ۱۱۱
[۴] سوره مبارکه اسراء ایه ۱۱۰
[۵] سوره مبارکه حشر آیه ۲۴
[۶] نهج البلاغه خطبه ۱۳۰
[۷] قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم : ما أقلّت الغبراء و لا أظلّت الخضراء على ذي لهجة أصدق من أبي ذرّ غير رجل واحد. قال: فأقبل عليّ بن أبي طالب فقال رسول اللّه : [هو] هذا الجائي. / مناقب الإمام أمير المؤمنين علي بن أبي طالب عليه السلام , جلد۱ , صفحه۳۵۰
نماینده ولی فقیه در خراسان جنوبی و امام جمعه بیرجند| سید علیرضا عبادی